از غواصی تا پشت میز دانشگاه تبریز
از غواصی تا پشت میز دانشگاه تبریز
مادرانه به سراغ دو پسری رفته‌ایم که در روزهای نه چندان دور با یک سال تفاوت سنی پا به عرصه‌ی حیات گذاشتند و با همان فاصله رخت زیبای شهادت به تن کردند.

گروه فرهنگی شمس/ رویا سلمانی: هفته‌ی دفاع مقدس فرصتی است که در میان روزهای آلوده به غبار تکرار و روزمرگی‌ها سراغ کسانی برویم که روزی در همین کوچه پس کوچه‌های شهر تاریخی ماندنی رقم زدند. به سراغ مادرانی رفته‌ایم که اینک در میان ما نیستند اما روزگاری فرصت این را داشتیم که زانو به زانو در مقابلشان بنشینیم و دریایی از عاطفه و خلوص را لاجرعه سر بکشیم. در چند پست بخش‌های از گفتگو با مادران شهدا را که پیش از این به طور مبسوط منتشر شده است را با روایتی جدید میهمان خواهید بود.

فصل اول/ دو رفیق

هر خانه حکایتی دارد و هر خانواده داستانی که دیروزهایشان را به فرداها پیوند می‌دهد. خانواده‌ی فرجی با ۹ فرزند در محله‌ی عباسی تبریز یکی از همان هایی هستند که تاریخ ساز دیروز بودند.

_« بعد از سه دختر حمید رو خدا بهمون هدیه کرد، یک سال بعدش هم مجید به دنیا اومد. بچگی دوتا پسرام با هم می‌گذشت از درس خوندن تا شیطونی کردن. وقتی انقلاب شد نوجون بودند اما رفت و آمدشون به پایگاه محله باعث شده بود که بفهمن چه اتفاقاتی داره تو مملکتشون می‌افته از همون سن تو تظاهرات شرکت می‌کردن و حتی دست داداش کوچکترشون رو هم می‌گرفتن و با خودشون می‌بردن»

ترور منافقان در شهرها رو به فزونی گذاشته بود، حمید شب‌ها در مسجد محل نگهبانی می‌داد و روزها کلاس‌های تقویتی برای بچه‌ها برگزار می‌کرد.

_ « هنوز هم یادم میاد چقدر مامان بچه‌ها دعام می‌کردن، از اینکه یکی هست تو مسجد به بچه‌هاشون درس بده شوق بده درس‌هاشون رو خوب بخونن»

شهریور ۵۹ جنگ به وطن تحمیل می‌شود. فرزندان غیور از گوشه کنار به داد تن مجروح خوزستان می‌رسند. حمید ۱۵ ساله هم بی‌تاب رفتن می‌شود.

_ «حمید هنوز سوم راهنمایی رو تموم نکرده بود که جنگ شروع شد، خیلی غیرت داشت هر طوری بود ما رو راضی کرد و رفت جبهه. وقتی برگشت هرچی گشتم ساکش رو پیدا نکردم. دیدم برده پشت بوم و خودش لباس‌هاش رو شسته نمی‌خواست من به زحمت بیفتم»

جبهه می‌شود مدرسه‌ای که معرفت می‌آموزد وحمّیت؛ وقتی همسنگران متاهل حمید به مرخصی می‌روند جای آنان می‌ماند و خود کمتر به خانه و خانواده‌اش سر می‌زند.

_ «به بار که برگشته بود گفت مامان خیلی ناراحتم، همه‌ی دوستام شهیده شدن چرا من شهید نمی‌شم؟ گفتم پسرجان مگه قراره همه شهید بشن؟ حمید سرشو انداخت پایین و جواب داد اگر درست باشیم خدا مرگ ما رو با شهادت قرار می ده.»

آن نوجوان پانزده ساله که بهره‌ی جوانی‌اش را در عملیات‌های متعدد برده؛ امروز جوانی ۲۱ ساله است که ساک رفتن به جبهه و حضور در عملیات کربلای پنج می‌بندد. پای در رکابی می‌گذارد که فرجامش فلاح است و شهادت.

_ «یه روز با عجله از بیرون اومد و ساکش رو بست و با من روبوسی کرد و رفت. وقتی که رفت زیر پایِ دلم خالی شد، نشستم به گریه کردن؛ تا اینکه دختر بزرگترم آمد؛ گفتم حمید شهید می‌شه، اونطور که من تو چهره حمید دیدم فکر نمی‌کنم دوباره برگرده. شب تو عالم خواب دیدم جلوی درب خونه‌ رودخانه‌ای جاری هست که داخلش خون جریان داره، من گریه می‌کنم و همه جمع شده‌ان، دلداری‌ام می‌دن. حمید رو نشونم میدن؛ درست همون شب حمید شهید شده بود»

سه ماه پیکر حمید در خاک دشمن می‌ماند و پس از آن در عملیات بعدی که منطقه به دست نیروهای اسلام می‌افتد پیکر را به زادگاهش باز می‌گردانند. مجید دانشجوی سال دوم نقشه برداری دانشگاه تبریز است که پیش از این رسالت خود را در حفظ سنگرهای علم . دانشگاه می‌دید. بعد از شهادت برادر قلم بر زمین می‌گذارد و سلاح برادر بر می‌دارد.

_« وقتی حمید شهید شد، برادر شوهرم تا مدتی با ما قهر بود. حمید به خوابشون رفته و گفته بود پدرمادرم رو اذیت نکنین من به میل خودم رفتم. مجید هم که گفت می‌خوام برم گفتم بمون درست رو بخون گفت مامان الان دانشگاه دوتا شده، تکلیف من اینه راه داداشم رو ادامه بدم اگر لیاقت داشتم به شهادت که هیچ اگر نداشتم میام ادامه میدم. گفتم پسرم اگه اتفاقی برات بیفته من از پس شماتت‌های فامیل برنمیام دیدی که زمان شهادت حمید چقدر منو متهم کردن؛ خودش قبل از اعزام رفته و با بزرگترهای فامیل صحبت کرده بود که کاری به مادر و پدرم نداشته باشین من به اختیار خودم می‌رم»

جنگ است و هر لحظه از آن زیر تیغ آتش و گلوله می‌گذرد، اما در آن هنگامه هم برای آنکه نامت شهید در دفتر سرنوشت ثبت شود باید خود را مُهیا کرده باشی که آن گوهرناب را ارزان نمی‌دهند.

_ « یک روز مشغول تمیز کردن خونه بودم و از ذهنم می‌گذشت که خیلی وقته مجید نامه نداده نکنه شهید شده باشه. تو همین فکرها بودم که دیدم داماد بزرگم که روحانی هست اومد خونه‌مون. گفت حاج خانم می‌دونی خدا آدم رو چندجا به امتحان می‌کشه یکی وقتی که عزیزی از دست میده یکی هم وقتی سلامتی و ثروت رو می‌گیره؛ گفتم حاج احمد پیکر مجید رو آوردن؟ گفت تو کردستان شهید شده همونجا خدا رو شکر کردم که دومین قربانی ما رو هم قبول کرده»

پسرها هر کدام یک سال تفاوت سنی داشتند در نهایت هم حمید در کربلای ۵ و منطقه‌ی شلمچه و مجید در حلبچه درست به فاصله‌ی یک سال از هم به شهادت می‌رسند.

_ « بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم حضور پسرها رو تو خانه احساس می‌کنم. خیلی به خواب خواهرهاشون می‌رون. یه بار که از عروسی برادرزاده‌ام که همسن حمید بود، بر می‌گشتیم دختر بزرگم خیلی بی‌تابی میکنه و انقدر گریه می‌کنه تا خوابش بگیره. شب حمید می‌ره به خوابش می‌گه آبجی غصه نخور به ما هم اینجا حوری بهشتی دادن.

یه بار هم قبل از اینکه مجید شهید بشه، حمید میره خواب خواهرش میگه وقتی اومدی به من سر بزنی قبلش برای کنار دستیم فاتحه بخون، میگفت گفتم آخه حمید من نمیدونم که قبر مال کیه، گفته بود تو بخون کاریت نباشه. بعد که خبر مجید رو آوردن درست تو همین قبر کنار حمید دفن شد و در واقع حمید داشت جای مجید رو نشون خواهرش میداد.»

راوی: فاطمه قلی‌زاده

شهیدان: غواص شهید حمید فرجی استیار و دانشجوی شهید مجید فرجی استیار

+ کنگره ده هزار شهید استان آذربایجان شرقی